انجمن داستان دهلران

محفلی برای روایت قصه

فراخوان اولین

جشنواره‌ی داستان‌ کوتاه منطقه ای

(راوي )

 

با حضور داستان نویسان استان های (ایلام- کرمانشاه-کردستان-همدان-لرستان-آذربایجان غربی- خوزستان-مرکزی)

شرايط شركت در جشنواره:

-جشنواره در دوبخش آزاد و موضوعي برگزار مي شود

-بخش موضوعي شامل داستان هاي كوتاه با مضامين عاشورايي و شهادت مي باشد

-. هر نويسنده مي تواند حداكثر سه داستان در هر بخش به دبيرخانه ي جشنواره ارسال نمايد

- آثار ارسالي نبايد بيش‌تر از 8 صفحهA4 باشند.

- آثار به صورت خوانا و ترجيحا تايپ شده و در یک روی کاغذ A4 ارسال شوند.

- از ارسال مقاله، خاطره و قطعه‌‌ی ادبی خودداري فرماييد.

- به 3نفر برگزیده‌ی جشنواره در هر بخش جوايز ارزشمندي اهدا مي شود

-داوري آثار توسط سه نفر از نويسندگان برجسته كشور انجام مي شود .

- اثار ارسالي نبايد از برگزيده هاي جشنواره هاي ديگر باشند..

- آثار منتخب در مجموعه‌ای چاپ خواهند شد.

-مشخصات کامل نویسنده شامل نام و نام خانوادگی نشانی و تلفن بر روی هر اثر ذکر گردد.

- مهلت ارسال آثار تا تاريخ ۲۶ اسفند ماه 87 است، آثاري كه پس از تاريخ مقرر ارسال گردند در مسابقه شركت داده نمي‌شوند.

- اختتامیه جشنواره در بهار سال ۸۸ برگزار خواهد شد

طریقه ی ارسال آثار:

-علاقمندان مي توانند آثار خود را به نشاني ايلام-صندوق پستي 133-69315-دبيرخانه جشنواره داستان كوتاه راوي -

و یا به ایمیل: jalil313@yahoo.com

شماره تماس: ۰۹۱۸۳۴۱۲۲۹۱

جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  | 

         

           دربارة مترجم دردها - جومپا لاهیری

 

                                                      
 
مهاجرت به عنوان پدیده‌ای اجتماعی، جنبه‌ها و متعاقباً پیامدهای گوناگون دارد: چه از نظر اقتصادی، سیاسی، جمعیتی، یا روانشناختی و از همه مهمتر فرهنگی. در ادبیاتِ داستانی، توصیفهای گوناگونی از مشکلات مهاجران یا تأثیر آنها بر دیگران و تأثیرپذیریشان آمده است که مجموعة آنها را "ادبیات مهاجرت" مینامیم.
"ترجمان دردها" -که چندی است به فارسی ترجمه شده– مجموعه داستانهاییست که تِمِ اصلی بسیاری از آنها مهاجرت است. مؤلّف کتاب – "جومپا لاهیری" نویسندة هندی تباری است متولد انگلستان و ساکن آمریکا! بعضی او را نویسنده‌ای آمریکایی میدانند و دیگران نویسنده‌ای هندی – آمریکایی. بعضی او را نویسنده‌ای متولد انگلستان معرفی میکنند و گروهی نویسنده‌ای انگلو – هندی و به همین ترتیب به عنوان نویسنده‌ای ان.آر.آی (هندی غیرساکن در هندوستان - Non-Resident Indian) یا ای.بی.سی.دی. (نسل دوم هندیهایی که در ایالات متحده بزرگ شده‌اند – American Born Confused Desi) میشناسندش. کتابش را در هند "داستانهای آوارگی قومی" محسوب و در آمریکا زیر عنوان "ادبیات مهاجرت" طبقه‌بندی میکنند. با این همه نکتة قابل تأمل در این میان، تعلق گرفتن جایزة ادبی پولیتزر سال 2000 به این کتاب است. جایزه‌ای که طبق تعریف به "داستان برجستة نویسنده‌ای آمریکایی ترجیحاً دربارة زندگی آمریکایی" تعلق میگیرد. دقت در همین موضوع به خوبی نشاندهندة اندیشه و سیاست جایزه دهندگان و بالطبع نظر جامعة آمریکا نسبت به مهاجران است: نویسندة کتاب، دیگر آمریکایی محسوب میشود و مهاجران ساکن آنجا نیز جزیی از آن جامعه هستند و زندگیشان، زندگی آمریکایی شمرده میشود.
***
داستانِ کوتاهی در این مجموعه هست به نام "سومین و آخرین قاره". این داستان کوتاه در واقع قصة مهاجرت و سازگاری و به تعبیری "جامعه پذیری" مهاجران هندی است؛ آنها که در سه قارة آسیا، اروپا و آمریکا بسر بردند و خود را با هر شرایطی سازگار کردند. "جامعه پذیری"، مکانیزم اخذ هنجارهاست؛ هر نسل در جامعة انسانی - که پویاست و رشد یابنده - باید خود را با هنجارها سازگار کند تا بتواند به زندگی ادامه دهد؛ از سرزنشها در امان باشد و از تشویقها برخوردار. در "سومین و آخرین قاره" - که داستان مردی هندی است - جریانِ این همنوایی و نیز تا اندازه‌ای جریان تعاملات فرهنگی بخوبی توصیف شده و آنرا به داستانی با درونمایة قوی اجتماعی تبدیل کرده است.
البته همنوایی و همرنگی با هنجارها به دو شکل است: یکی ساده و ظاهری؛ که آنرا "جامعه پذیری" میگویند و دیگری ژرف و درونی؛ که "فرهنگ پذیری" میخوانندش. جامعه پذیری در سنین کودکی آغاز میشود و تا بزرگسالی ادامه میابد؛ در حالیکه فرهنگ پذیری در کودکی رخ میدهد. بنابراین، مهاجرین بزرگسال با اینکه هنجارهای نو را میپذیرند اما آنها را – یا دستِ کم بیشتر آنها را – درونی نکرده، "فرهنگ" جامعة میزبانِ مهاجرپذیر را از آنِ خود نمیکنند. مثال مناسب این عدم فرهنگ‌پذیری را میتوان در داستان "خانة خانم سِن" جستجو کرد؛ داستان زنی هندی که به عنوان پرستار از نوجوانی آمریکایی در خانة خود نگهداری میکند. فکر و اندیشة این داستانها را البته میتوان در تجربیات نویسنده یافت: او پدر و مادری دارد که هیچ جا غیر از هند را منزل و خانة خود نمیدانند و گمان میکنند، داوران پولیتزر برای دخترشان استثناء قایل شده و او را که یک "هندی" است برندة جایزه اعلام کرده‌اند!
اشارات "لاهیری" به مشکلات ناشی از مهاجرت در میان داستانهایش فراوان به چشم میخورد. مثلاً تضادهای ناشی از مهاجرت را در زندگی زناشویی میتوان در داستانهای "یک مسألة موقتی"، "خانة تبرک شده" و نیز "جذاب" (که در ترجمة مژده دقیقی؛ انتشارات هرمس نیامده است) دید. "لاهیری" - گرچه در هنگام نگارش داستانها هنوز ازدواج نکرده بود - در توصیف مشکلات و مسایل میان زن و شوهرها بسیار هنرمندانه عمل کرده است. خود او، این توصیفهای دقیق و کالبدشکافانه را مدیون ذهن خلاقش میداند که "توانایی پر کردن فضاهای خالی داستان" را دارد. اوج این هنرنمایی را در داستان "خانة تبرک شده" میبینیم؛ آن هنگام که مسایل مذهبی به میان میاید و روابط بین زن و مرد پیچیده‌تر و توصیف آن هنرمندانه‌تر میشود. در داستان "وقتی آقای پیرزاده برای شام میآمد" نویسنده باز هم از تأثیرات مهاجرت در روابط خانوادگی میگوید؛ اینبار از زبان کودکی که عرقِ ملّی اعضای خانواده‌اش را به مسألة تجزیة شبه قاره درنمیابد و متعجب و حبران است.
در میان داستانهای کتاب ماجرای سه داستان "ترجمان دردها"، "یک دربان واقعی" و "مداوای بی‌بی هلدر" در هندوستان میگذرد. هر سة این داستانها مخصوصاً از نظر صحنه‌پردازی و توصیف وضعیت هندوستان خوب از کار درآمده‌اند. شاید این سه داستان - از آنجا که به موضوع مهاجرت اشاره‌ای ندارند - در کل مجموعه نامربوط به نظر برسند؛ اما باید گفت وجه مشترکی تمام داستانهای این مجموعه را به یکدیگر پیوند میدهد و آن اینکه شخصیتهای داستانهای لاهیری، همه مشکل ارتباطی دارند "دوست دارم دربارة آدمهایی بنویسم که هر یک به نوعی فکر میکنند قادر نیستند حرف خود را به طور کامل بیان کنند."
***
در ایران دو ترجمه از این کتاب چاپ شده است؛ یکی "ترجمان دردها" (مژده دقیقی؛ انشارات هرمس؛ چاپ اول؛ 1380؛ 3000 جلد؛ 980 تومان) و دیگری "مترجم دردها" (امیرمهدی حقیقت؛ نشر ماهی؛ چاپ دوم؛ پاییز 1381؛ 1100 نسخه؛ 1950 تومان). "مترجم دردها" یک داستان (داستان "جذاب") بیشتر از "ترجمان دردها" دارد. در ضمن فصلهای "گزیدهای از نقدهای مطبوعات و نویسندگان"، "زنده؛ بسوی بهشت" (یادداشت نویسنده پس از دریافت جایزه)، "گفتگوی نیوزویک با نویسنده" و "گفتگوی آرون آگویار با نویسنده" به اصل کتاب ملحق شده است. این شاید امتیاز "مترجم دردها" نسبت به "ترجمان دردها" باشد. ولی از سوی دیگر ترجمة مژده دقیقی، روانتر از ترجمة امیرمهدی حقیقت است و با لحن داستانها سازگارتر.
خواندن اثر "لاهیری" بیشک برای ما ایرانیها میتواند بسیار خوشایند باشد؛ چرا که مهاجرت، مسألة روزمرة ماست. از سویی مهاجران بسیاری به کشورمان وارد شده‌اند و از طرف دیگر بسیاری به کشورهای دیگر - مخصوصاً اروپایی و آمریکایی - مهاجرت کرده‌اند و شاید به همین دلیل باشد که کتابی از نویسنده‌ای مهاجر (رضا قاسمی؛ همنوایی شبانة ارکستر چوبها) این همه مد نظر و توجه قرار میگیرد و جایزه میبرد. در یک کلام، خوانندگان ایرانی به دلیل همذات پنداری قوی با شخصیتها و درک و باور آنها از خواندن داستانها لذت خواهند برد.
نویسنده: پویان
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  | 

 

 کلئوپاترا افتاده است کنار آینه

  سارا صارمی                           

                  

 زن سه بار با مشت کوبید توی آینه ، ‌بعد با غیظ گفت :‌ اَه

خون از لای انگشت های بلند و کشیده اش سرازیر شد. رنگ سفید پوست دستش منظره ی بی نظیری ساخته بود از ترکیب سفیدی و قرمزِ آتشی .

- چقدر شهوت انگیزند دست های یک زن .

این را بِلیک گفته بود. چیزی که همیشه اذیتش می کرد کلمه ی آخر این جمله بود . یعنی زن!

 عجیب اینکه شدیداً‌ حقوق زنانه اش را برای همه سخنرانی می کرد ، اما ته دلش انگار با تاسف به زن بودنش نگاه می کرد. روزی هزار بار آرزو می کرد زن نبود و روزی هزار و یک بار آرزو داشت به دنیا نیامده بود.

حس عجیبی به این مرد داشت ،‌ با اینکه هر روز تحقیرش می کرد؛ آن هم تنها به جرم زن بودنش.

عجیب تر اینکه به جای توضیح دادن این موضوع برایش ؛ آرزو می کرد چیزی غیر از زن باشد.

توی آینه شکسته خود را نگاه کرد. چقدر خسته بود، یا لااقل این طور به نظر می رسید . زن دست های خونی اش را به صورتش چسباند . گونه های سفیدش گل انداخت . با آن موهای خرمایی و درهمش و چشمان سیاه نه چندان درشتش که هاله ای از اشک آنها را براق کرده بود ، کم از تابلوی منالیزا نداشت که قامت کشیده بود روی دیوار؛  با اینکه زیبایی بکر این تابلو به چشمهاش شادی می بخشید اما غمی سهمگین قلبش را میان همین انگشت های خونی می فشرد .

زن از روی صندلی بلند شد . اندام نیمه برهنه اش را توی آینه ی شکسته نگاه کرد . ساق های کشیده و براق ، سینه ای تکیده و درشت ، با آن سینه بند مشکی که زیبایی این صحنه را دو چندان کرده بود و...

و کفش های پاشنه بلندش را پوشید . خنده بلندی سر داد . قهقهه بود. اما انگار داشت گریه می کرد. از روی لرزش شانه ها که تمام قامت زنانه اش را تکان می داد ، می شد عصبی بودن خنده اش را حس کرد .

شروع به قدم زدن کرد، با عشوه ای زنانه در نگاهش ، لبخندی مصنوعی روی لبهاش و قری در پایین تنه ‍‍. طوری پاها را روی هم می انداخت که تمام اندامش موج بر می داشت . بِلیک گفته بود : این طور شبیه مانکن ها می شوی .

بلیک عاشق مانکن ها بود. از آنها که سینه های بزرگ و برجسته داشتند و پاهاشان مثل چوب کبریت نبود، عضلات پشتشان هم برآمده و سفت باشد . مثل آن خواننده که اسمش یادش نبود.

زن خم شد و موهایش را روی صورتش انداخت.

- چه قیافه ی اورجینالی !

این را هم بلیک گفته بود درست همان شب که ...

دوباره به آینه نگاه کرد. روی همین آینه ،‌با رژ قرمز مارک کلئوپاترا – همان که بلیک گفته بود: «‌ وقتی از این رژ می مالی با ولع ، تشنه ی لبات می شم » - نوشته بود: به اندازه شهوت تمام مردان تشنه می خواهمت .

 

چیزی ته شیشه ی هرمی شکل شراب نمانده بود.

-ابسولوت نه دیر گیره ، نه شیر گیر .

و تعارف کرده بود، آن شب که جاز آفریقایی رقصیده بود. آنقدر با آرامش و تکنیک حرکاتش را ادا می کرد که سخت می شد باور کرد مست است.

زن دوباره توی آینه به خودش نگاه کرد . دست برد روی گردنش .

- چقدر برازنده گردن سفید و کشیدته .

این را هم بلیک گفته بود آن شب که توی مهمانی باهاش تانگوی آرژانتینی رقصیده بود.

رقصیدن با بلیک،رقصیدن با بلیک... داشت فکر می کرد رقصیدن با بلیک آدم را سر ذوق می آورد؛حتی اگر مبتدی باشی.

زن زنجیر دور گردنش را باز کرد. نه ، باز نکرد، قطع کرد !

زن دوباره توی آینه ی شکسته نگاه کرد. تصویر تیغه ی براق چاقوی کنار رژ قرمز، افتاده بود روی سینه اش . این چاقو را هم بلیک برای جشن تولدش خریده بود.

- کی گفته چاقو جدایی میاره ؟ می خوام ثابت کنم این حرف درست نیست ،‌ واسه همین می خوام بهت چاقو هدیه بدم .

زن دستش را به زحمت جلو برد . لب های زن شروع به لرزیدن کرد، دست هاش سست و کرخت شده بود. تمام تصویر توی آینه قرمز شد،‌ قرمز آتشی . درست به رنگِ رژِ قرمزِ کلئوپاترا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  | 

 

 

نام دخترم رویاست

 

نگاهی به زندگی اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبیات 2006
 
ترجمه ی‌ سیامک محی‌الدین بناب
 
 
 

فریت (فرید) اورهان پاموک ( متولد 7 ژانویه 1952 استانبول) با ادبیات پست مدرن پیوند نزدیکی دارد. محبوبیت دیرپای او در کشورش در سال 2005 به خاطر کتاب "موضوع جنایت" (criminal case) کمرنگ شد ولی هواداران او در جهان در حال فزونی است.
آثار این نویسنده معاصر ترک به بیش از چهل زبان ترجمه شده و جوایز بسیاری را در عرصه ملی و بین المللی دریافت کرده است. اورهان پاموک 12 اکتبر 2006 به عنوان اولین نویسنده ترک، برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
پاموک در سال 1952 در استانبول در خانواده ای صنعتگر و ثروتمند به دنیا آمد. سرگذشت خود را در رمان های کتاب سیاه (Kara Kitab) و آقا جودت و پسرانش (Cevdet Bey ve Ogullari ) شرح داده است و بیش تر از آن ها در خاطرات شخصی خود در کتاب استانبول ، خاطره ها و شهر (Istanbul-Hatiralar ve Sehir) به آن پرداخته است. تحصیلات متوسطه را در رابرت کالج استانبول (دانشگاه بوغاز ایچی فعلی) به پایان رسانید و سپس تحت فشار خانواده اش که می خواستند او در رشته مهندسی تحصیل کند وارد دانشگاه تکنیک استانبول در رشته معماری شد. بعد از سه سال دانشگاه را ترک کرد تا بتواند تمام وقت به نویسندگی بپردازد. در سال 1976 از انستیتوی روزنامه نگاری دانشگاه استانبول فارغ التحصیل شد. از سال 1985 تا 1988 در دانشگاه کلمبیا محقق میهمان بود و در همان ایام استادیار دانشگاه آیوا بود. بعد به استانبول برگشت و تا سال 2006 در آنجا زندگی کرد. وی زمانی به امریکا برگشت که پست استاد میهمان در دانشگاه کلمبیا به وی اعطا شد.
پاموک در سال 1982 با آیلین تورگن (Aylin Turegen) ازدواج کرد ولی در سال 2001 آن دو از هم جدا شدند. حاصل ازدواج آن ها دختری به نام رویاست.
برادر بزرگتر او به نام شوکت پاموک که اغلب به عنوان شخصیتی خیالی در داستان های اورهان ظاهر می شود یک تاریخ شناس است و در زمینه تاریخ اقتصاد شهرت جهانی دارد. وی در دانشگاه بوغاز ایچی استانبول تدریس می کند.
پاموک نوشتن را به طور جدی در سال 1974 آغاز کرد. اولین رمان او تاریکی و روشنی (Karanlik ve Isik) در سال 1979 مشترکا با نویسنده دیگری به نام محمت (محمد) اراوغلی (Mehmet Eroglu) برنده جایزه مسابقه رمان نویسی انتشارات ملیت شد. این رمان به اسم آقای جودت و پسرانش در سال 1982 چاپ و در سال 1983 برنده جایزه اورهان کمال شد.
داستان درباره خانواده ثروتمندی است که طی سه نسل در محله نیشان تاش (Nisantasi)، محله ای که پاموک در آن بزرگ شده و زندگی کرده،‌ است.
پاموک جوایز بسیاری برای آثار اولیه اش دریافت کرده است. از جمله این جوایز می توان به جایزه مادارالی (Madarali) برای رمان دومش "خانه ساکت" (Sessiz Ev) در سال 1984 و جایزه de la dceouvente Europene برای ترجمه فرانسوی همین اثر در سال 1991.
رمان تاریخی قلعه سفید (Beyaz Kale) که پس از انتشار در ترکیه، ‌برنده جایزه مستقل آثار خارجی شد و آوازه پاموک را بلندتر کرد. مجله نیویورک تایمز چنین نوشت: " اورهان پاموک، ستاره جدیدی که از شرق طلوع کرده است."
شروع کار او در رمان هایش با پست مدرینسم است و با نوشته های اولیه اش که واقع گرایی محض بود، متفاوت است.
موفقیت مردمی پاموک اندکی دیر سراغ او آمد ولی رمان کتاب سیاه به دلیل غنا و پیچیدگی اش،‌یکی از بحث برانگیزترین و پرخواننده ترین کتاب ها در ادبیات ترکیه شد. پاموک در سال 1992 فیلمنامه ای براساس این کتاب به نام صورت مخفی (Gizli Yuz) نوشت که کارگردانی آن را عمر کاوور (Omar Kavur)، کارگردان برجسته ترک برعهده گرفت.
چهارمین رمان پاموک،‌ زندگی نو (Yeni Hayat) از زمان انتشار آن در سال 1995 جنجال زیادی در ترکیه ایجاد کرد و تمام نسخه های آن با چنان سرعتی به فروش رفت که در تاریخ کتاب ترکیه سابقه نداشته است.
اورهان پاموک پس از طرفداری از حقوق کردهای ترکیه، به چهره ای سرشناس بدل گشت و در سال 1995 از جمله نویسندگانی بود که مقاله ای در نقد رفتار دولت ترکیه با اقلیت کرد آن کشور نوشتند.
در سال 1999 نیز کتاب داستان دیگر رنگ ها (Oteki Renkler) را چاپ کرد.
آوازه جهانی پاموک زمانی بیشتر شد که کتاب اسم من قرمز (Benim Adim Kirmizi) را در سال 2000 نوشت. این کتاب آمیزه ای از عشق،‌راز و سردرگمی های فلسفی به سبک قرن شانزدهم استانبول است. این کتاب دریچه ای است به حکومت سلطان مراد سوم، پادشاه عثمانی در 9 شب برفی زمستان در سال 1591 میلادی و ...
این کتاب تاکنون به 24 زبان زنده جهان ترجمه شده و جایزه بین المللی گران قیمت IMPAC دوبلین در سال 2003 را برد.
وقتی از او سوال شد: برنده شدن جایزه IMPAC که ارزش مادی آن 127000 دلار بود چه تاثیری در زندگی و کار شما گذاشته است؟ پاموک جواب داد: چیزی در زندگی من عوض نشده،‌چون من تمام وقت کار می کنم. من سی سال است داستان می نویسم. برای دهه اول از این سی سال همیشه نگرانی مالی داشتم و هیچ کس از من نپرسید چقدر پول درمی آورم، دهه دوم را از جیب می خوردم و هیچ کس چیزی راجع به آن از من نپرسید. حالا دارم دهه آخر را می گذرانم و همه انتظار دارند بدانند که چگونه خرج می کنم که نخواهم گفت.
آخرین کتاب او به نام برف (Kar) سال 2002 و ترجمه انگلیسی آن (Snow) در سال 2004 به بررسی کشمکش ها میان اسلام گرایی و غرب گرایی در ترکیه می پردازد. نیویورک تایمز این کتاب را یکی از بهترین های ده کتاب برتر سال 2004 دانسته است.
پاموک یادنامه ای هم نوشته به نام استانبول - خاطرات و شهر که در سال 2002 منتشر شد.
این نویسنده ترک در سال 2005 نیز جایزه کتاب صلح آلمان به ارزش 25000 یورویی را به دلیل آثار ادبی اش که در آن ترکیه اروپایی و ترکیه اسلامی،‌ هر دو در آن جای دارند، دریافت کرد.


منبع: http://en.wikipedia.org

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  | 

 

بيرون كجاست؟ 

                                                             

                                                                   زهرا ميمندي پاريزي

روبروي قنادي گل‌ها؛ پسرها نشسته‌بودند توي سايه و داشتند پيازهاي كبابي‌مراد را پوست مي‌كندند. از چشمان‌شان دانه‌هاي اشك گلوله‌گلوله پايين مي‌چكيد و صداي فين‌فين‌شان بلند بود. زن آنها را ديد, چادرش را پايين‌تر كشيد و به سمت‌شان رفت.
نورخورشيد از پوست‌طلايي پيازها رد مي‌شد. و جا به جا زمين را طلايي مي‌كرد.
صداي مراد همراه گرده‌هاي زغال از كبابي بيرون زد:
_هي پسرا چي كار مي كنين ؟ دست بجنبونين ديگه ……….ظهر شد .
نور خورشيد روي صندلي‌هاي ته كبابي افتاده بود. زن وارد كبابي شد و هنگامي كه جلوي مراد ايستاد سعي كرد صورت‌ش را پنهان كند .
-ببخشين آقا ؟…اين آدرس تو همين محله‌اس؟ پسرها از روي كنجكاوي سرك كشيده بودند كه ببينند زن از مراد چه مي خواهد. صداي دل‌نشين وگرفته‌ی زن آرام در گوش‌هاي مراد ريخته شد. يكه‌اي خورد و به سرعت سرش را از گوني زغال بيرون آورد .نگاهش سر تا پاي زن را كاويدو بدون آنكه به كاغذ نگاه كند اشاره كرد به در كبابي و سرهاي نيمه پنهان و چشمهاي كنجكاو پسرها و گفت:
-والا آبجي ما سواد درس حسابي نداريم.از شاگردام بپرس
نگاهش يك آن روي لب‌هاي زن گير كردو بعد انگاركه خجالت كشيده باشد دست‌پاچه‌دست‌پاچه سرش را در گوني زغال فرو برد وآب دهانش را قورت داد . چادر زن روي زمين كشيده شد وصداي خش خش چيزي در زير آن توجه مراد رابه خود جلب كرد .چند لحظه بعد مراد به جاي خالي زن جلوي در كبابي خيره شد و صداي زن را شنيد كه گفت:
- ببخشين آقا ؟ اين آدرس مال همين محله اس؟ .پسر ها كه نگاه سنگين مراد را ديده بودند خنديدند ويكي از آنها كار دو پياز را در قدح مسي روبر يش انداخت .كاغذ را از دست زن گرفت .دانه در شت عرقي از شقيقه راستش كش آمد تا زير چانه:
- نه !توي اين محله نيس ….مال اينجا نيس و همانطور كه كاغذ رابه زن مي داد
زبانش را به كركهاي نو رسته بالاي لبش كشيد. زن چيزي نگفت از آنها فاصله گرفت ..صداي خش خش توجه پسرها را هم جلب كرد
خورشيد داغ تر شده بود وسايه داشت از باريكه جلوي قنادي گل ها رد مي شد.
مراد داشت روپوش چرب و سياهش را مي پوشيد كه پسرها پيازهارا به داخل كبابي آوردند .
چند لحظه بعد زن به جاي خالي پسرها وپوستهاي پيازي كه بي هدف و سرگردان اين طرف و آن طرف ريخته شده بود برگشت .نور خورشيد با گل هاي ريز چادرش بازي مي كرد . سرش داغ شده بود . تنش گر گرفته بود. فكر كرد از سرو صداي خيابان است و يا از خستگي . دلش مي خواست برود اما چيزي مانعش مي شد.شلوغي خيابان كلافه اش كرده بود .همانجا روي لبه ي جدول نشست .
مراد كبريت را كشيد وكليد فن را زد. فن با صداي نا هنجار ي به كار افتاد .آتش گر گرفت . روي تن ذغال‌ها دويد و به آخر نرسيده خاموش شد. دود سفيد كه از دودكش بيرون آمد زن هنوز بر لبه‌ی جدول نشسته بود . .بوي كباب كه به دماغش رسيد سرش را به طرف كبابي چرخاند .دو مرد با نگاه‌هاي كنجكاو از جلويش رد شدند . .لبهاي صورتي رنگ زن درميان سياهي چادر جلوه خاصي داشت بوي عرق مردها با بوي كباب قاطي شد . زن از جايش بلند شد . قدمي به جلو برداشت اما نرفته ايستاد .دوباره نشست به اطرافش نگاه كرد .آدم ها به نظر ش عجيب مي آمدند.كش آمده بودند روی زمين بادهانهاي باز به او می خنديدند. صداي خنده شان اوج مي گرفت. سياه مي شد. مي آمد تا كنار پاهايش. چادرش را مي كشيد لختش مي كرد. سايه مي شد مي نشست روي تنش .عرق مي شد. سرش گيج رفت نتوانست طاقت بياورد. بلند شد چيزی درونش بزرگ می شد. داغ می شد . كبابی شلوغ شده بود.زن به داخل كبابی رفت. مراد او را شناخت.
= آبجی آدرسو پيدا كردی؟ زن من‌منی كرد و چادر را محكم به خودش چسباند. برجستگی سينه هايش چادر را لرزاند. مراد كلافه گفت: آبجی در خدمتيم!
و روبه يكي از پسرها كرد
- ببين خانم چی می خواد؟
مردی كه كنار پيشخوان ايستاده بود به طرف زن برگشت اما چون نتوانست چيزی از چهره و اندامش را ببيند سرش را برگرداندو به سرخی زغالها خيره شد. مراد به مرد اخمی كرد.زن بي توجه به اين همه گفت :
- پنج سيخ كباب لطفا
- می خوريد يا می بريد؟ شاگرد قد بلند پرسید و خنده كجي كرد .
- - می خورم.
زن اين را گفت و به ته كبابی رفت. آفتاب از روی صندلي‌های پلاستيكي قرمز رنگ افتاده بود كف موازييك‌ها. صندلی زير تن گوشتين زن ناله‌اي كرد و زن را در خود جای داد. چند مگس كه دنبال هم می كردند روی ميز كنار نمكدان پلاستيكی نشستند. دو تا از مگس ها روی هم سوار شدند و بقيه پرواز كنان به طرف سقف پريدند. زن به مگس ها خيره شد. آنها بی خيال از نگاه زن داشتند كار خودشان را می كردند. آهی كشيد و سرش را به عقب برگرداند. مراد مشغول چانه زدن با مشتری ها بود. شقيقه هاي پرمویش خيس عرق شده بودند.مراد سنگيني نگاه او را گرفت و به سمت زن برگشت .زن نگاهش را دزيد. مگس ها رفته بودند. رديف منظمی از مورچه‌های زرد كف موزاييك‌ها مشغول حمل ذره‌های گوشت سوخته بودند. زن خودش را روی صندلی جابه‌جا كرد. خنكی مطبوعی به زير چادرش پاشيده شد. به جای خالی مگس ها دست كشيد. كمی چادرش را از هم باز كرد. صدای مراد را شنيد كه گفت: «پسر بيا كباب خانوم ببر ...» ا سرش را كه بالا گرفت، مراد را ديد ايستاده بود و سينی كباب دستش بود. زن خودش را جمع و جور كرد. مراد سبيلش را جويد. پسرها در گوشی به هم چيزی گفتند و خنديدند.
- بفرما آبجی ... نوش جان
و رفت. زن آرام تشكر كرد و لرزید. اولین لقمه را كه در دهانش گذاشت، مگس ها به جاي اولشان برگشتند زن نفس عمیقی كشيد. خنده ها رفته بودند سرش آرام گرفته بود گذاشت تا هوای خنك به داخل چادرش برود. پاهايش را كمی از هم باز كرد و مشغول خوردن شد. آفتاب موازييكها را می ليسيد و جلو می رفت. صدای مشتری هايی كه می آمدند و می رفتند به گوش می رسيد و صدای مراد كه گه گاهی به پسرها چيزی می گفت و سرشان داد می كشيد.
كم كم كبابی خلوت شده بود. مراد فن را خاموش كرد. فن كه خاموش شد صدای پچ پچ پسرها به وضوح شنيده می شد. تعداد مگس ها بيشتر شده بود زن سينی پلاستيكی را عقب زد و با تانی از جايش بلند شد. رويش را كه برگرداند مراد با عجله خودش را به كاری مشغول كرد. دوباره گرمش شد و با دستپاچگی از پشت ميز كنار آمد.موقع رد شدن چادرش گير كرد. به ميز و از روی سرش سر خورد پايين . يك دسته مو از زير چادرش ريخته شد بيرون. روی شانه هايش. پسرها لبهاشان را ليسيدند. مراد سرفه ای كرد. آنها مشغول شستن سيخ های كباب شدند. زن به سرعت چادرش را مرتب كرد. مراد با سرو صدا قدح ها را جابجا كرد. دوباره لبهای صورتی از چادر بیرون زدند جلوی پيشخوان چرب و بدبود بود. مراد با صدای گرفته ای گفت: «مهمون ما باش آبجی! » و پيشبدش را باز كرد. سرخی زغال ها كمرنگ شده بود. زن ساكت و آرام جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد زير چشمی نگاهش كرد.
زن چادرش را تنگ چسبانده بود به شانه هايش.
مراد پارچه چرك آلودی را برداشت و مشغول پاك كردن پيشخوان شد. مگس ها هجوم آورده بودند دور قدح ها . مراد كلافه شده بود با پا زد به قدح ها صدای ويزويز مگس ها بيشتر شد. گره ای به ابروهايش انداخت و با سرعت بيشتری دستش را تكان داد.
= مهمون ما باش آبجی ... قابل نداره ...
پسرها با سروصدا كار می كردند اما تمام حواسشان به زن و مراد بود. مراد رو به پسرها غرولندي كرد و پسرها سرشان را پايين انداختند. زن دوباره گرمش شده بود. حرارت شديدی از درون چادرش بيرون می زد. حركتی نمی كرد و چيزی نمی گفت. آرام و خيره جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد كلافه و خسته گفت: «آبجی برو» برو مهمون ما باش... نوش جان! و برای اينكه به لبهای زن نگاه نكند به سراغ دخل رفت. با سروصدا آن را باز و بسته كرد.
ذره های سوخته گوشت بر شانه ی مورچه ها حمل می شد.و موزاييك‌های چرب و چرك‌آلود به حركت آن‌ها سرعت بيشتری می داد. زن عرق كرده بود . چيزي داشت درونش حركت مي كرد ،قد مي كشيد، خم مي شد . يك‌بار ديگر به مراد نگاهي انداخت . مراد سرش را كرده بود توي دخل. حتي بر نگشت به زن نگاهي بياندازد. زن راه افتاد. يكی از پسرها طوری كه مراد نفهمد گفت: «مهمون ما باش آبجی...» و بعد هر دو خنديدند . صدای خش‌خشی از زير چادر زن بلند شد. مراد به سرعت سرش را برگرداند. زن را ديد. ايستاده بود جلوی در خروجی و آدرس را گرفته بود توی دستش. پسرها مشغول شستن دست و صورتشان شدند. مگس ها به طرف سقف پرواز كردند. زن نبود.

- اوستا ما می تونیم بريم..
مراد سری تكان داد و پسرها رفتند. به سرعت دخل را كشيد. گيج شده بود. به ته كبابی نگاهی انداخت كسی نبود. از پشت پيشخوان كنار آمد. پاكت سياه‌رنگی روی زمين افتاده بود. پاكت را برداشت. يك مشت لباس زير زنانه و عطریكه از درون پاكت بيرون می زد ,غافلگيرش كرد. با عجله خودش را به پياده رو رساند. به دروبر نگاهی انداخت. بعد از ظهر گرم و آرام ريخته شده بود توی خيابان. چند قدمی به اطراف دويد. اثری از زن نبود نااميد و كلافه به داخل آمد. بوی چربی با بوی عطر می رفت كه قاطی شود. همانجا روی زمين نشست و به زن فكر رد. چيزی درونش كوچك می شد. پاكت را برداشت و در آغوش كشيد. بوی تن زن همه جا را پركرد .زغالها سرد و سياه شده بودند مگس ها چسبيده به هم روی ميز افتاده بودند.

                                                                                                                     

                                                                                                                پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  | 

        انجمن داستان دهلران به تعطیلات رفت.

 

این انجمن در لحظات واپسین ثبت و رسمیت یافتن توسط مردی از جنس ... و بواسطه ی تلاش های بی شائبه ی این عمو و مذاکرات پنهانی اش با اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تعطیل شد.

این تصمیم توسط مجمع عمومی این انجمن اتخاذ شده و البته جا دارد به ریاست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دهلران هم تبریک بگوییم که توانست این مبارزه را به خوبی پشت سر بگذارد همان طور که انجمن شعر این شهرستان را هم به همین شکل آباد فرمودند.

امیدواریم خداوند بخشنده عقوبت ملایمی را برایشان در نظر بگیرد چون پروردگار یکتا برای این بابا و سایر زحمت کشان این عرصه بلای بدی را در نظر خواهد گرفت.

مبارزه با فرهنگ و ادبیات هم در شهرستان دهلران مسئله ی جالبی ست که توسط اداره متولی امر صورت می پذیرد.

با تشکر از ریاست محترم اداره به خاطر حمایت بی دریغشان از بی فرهنگی و تعطیلی انجمن داستان.

                                           از طرف نویسندگان انجمن داستان دهلران

 

وبلاگ این انجمن به قوت خود باقی ست.

شرح این قضیه ی جالب را در لینک های زیر بخوانید.

وبلاگ در هوای پرنده تر شدن

از پشت عینک های ته استکانی

خامه _ مشق های من

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  | 

 

                                                                         

                                   دوشیزه                                                 ماريو بارگاس يوسا

                                                                          مترجم عبدالله كوثرى

همسن و سال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست، بخصوص اگر ازنيمرخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد.دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندانهاى سالم و بى‏نقص‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهايى اندك برجسته كه‏لب بالايش را به كرشمه‏اى غنچه‏گون بالا برده است. گيسوى بسيار سياهش با فرقى كه از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش‏را گرفته و در پشت سر بدل به گيس بافته‏اى شده كه تا كمرش مى‏رسد و بر گرد كمر مى‏پيچد. ساكت و بى‏حركت است، همچون‏شخصيتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطيف از پشم آلپا كا به تن دارد. نامش خوانيتا است.

بيش از چهار صد سال پيش زاده شده، در جايى در آند، و حالا در صندوقى شيشه‏اى (كه در واقع كامپيوترى با اين شكل است) درسرماى نود درجه زير صفر زندگى مى‏كند، بر كنار از گزند آدمى و فساد و پوسيدگى.

من از موميايى‏ها متنفرم و هر بار يك كدام از آنها را در موزه يا در مقابر باستانى يا در مجموعه‏هاى شخصى ديده‏ام براستى برايم‏تهوع‏آور بوده. آن عواطفى كه اين جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهك شده كه نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مى‏كند هيچ گاه به سراغ من نيامده. اين موميايى‏ها بيش از هر چيز مرا به اين‏فكر مى‏اندازد كه ما اگر به سوزاندن جسدمان رضايت ندهيم بدل به چه چيز وحشتناكى مى‏شويم.

اگر به ديدار خوانيتا در موزه‏ى كوچكى كه دانشگاه كاتوليك آركيپا مخصوص او ساخته رضايت دادم به اين دليل بود كه دوست نقاشم‏فرناندود سزيتسلو، كه مفتون تاريخ پيش از كلمب است، مشتاق اين سفر بود. يقين داشتم كه تماشاى كالبد آن كودك باستانى حالم را به هم‏خواهد زد.

اما اشتباه مى‏كردم. همين كه چشمم به او افتاد براستى يكه خوردم و مفتون زيبايى‏اش شدم. اگر از حرف همسايه‏ها نمى‏ترسيدم اين‏دختر را مى‏دزديدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شريك زندگى خودم مى‏كردمش.

سرگذشت خوانيتا همان‏قدر شگفت و غريب است كه چهره‏ى او و حالت بيان ناشدنى كه به خود گرفته، حالتى كه هم مى‏تواند از آن‏كنيزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملكه‏اى متكبر و مستبد.

در روز 18 سپتامبر 1995 يوهان راينهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش ميگل ساراته مشغول پيمايش قله‏ى آتشفشان‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. اين دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاريخ نبودند، بلكه مى‏خواستند از نزديك‏نگاهى به آتشفشان مجاور، يعنى قله برف پوش سابانگايا بيندازند كه درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هايى از خاكستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ريخت و برفهاى هميشگى را كه پوشش اين قله بودند، آب مى‏كرد. راينهارد و ساراته ديگر به نزديك قله رسيده بودند.ناگهان چشم ساراته به باريكه‏اى رنگين ميان برفهاى قله افتاد. اين پرهاى كلاه يا سربند اينكاها بود. آن دو بعد از كمى جستجو به‏چيزهايى بيشتر رسيدند. كفنى چند لايه كه به علت فرسايش يخ قله از زير يخ بيرون آمده بود و دويست متر از جايى كه پنج قرن پيش درآن دفن شده بود پايين لغزيده بود. اين سقوط به خوستينا (نامى كه راينهارد با الهام از نام خود، يوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود.فقط پوشش رويى او را پاره كرده بود. يوهان راينهارد در طول بيست و سه سال كوهنوردى - هشت سال در هيماليا، پانزده سال دركوههاى آند - و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود كه آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دريا، زير آفتاب سوزان،زمانى كه آن دختر اينكا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. يوهان، اين گرينگوى دوست داشتنى، كل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، كه - براى اولين بار در زندگى‏ام - براى من توجيه شدنى بود، تعريف كرد.

آن دو كه يقين داشتند اگر خوانيتا را آنجا بگذارند و براى كمك خواستن پايين بروند يا دزدان‏

گورهاى باستانى به سراغش مى‏آيند و يا سيل با خود مى‏بردش، تصميم گرفتند با خود ببرندش.گزارش مو به‏موى سه روز پايين آمدن از آمپاتو و حمل خوانيتا (يك بقچه‏ى چهل كيلويى كه بركوله‏پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هيجان‏آميز است كه فيلم خوبى از آن‏در مى‏آيد، و يقين دارم كه دير يا زود چنين فيلمى ساخته خواهد شد.

امروز كه كم و بيش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانيتاى دوست داشتنى معروفيتى جهانى‏پيدا كرده است. تحت نظارت جامعه‏ى جغرافياى ملى، او به ايالات متحد سفر كرد و آنجا نزديك‏به دويست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزيدنت كلينتون از او ديدن كردند. يك جراح مشهوردندان نوشت: اى كاش دختران امريكايى دندانهاى سفيد، سالم و بى‏نقص اين بانوى جوان‏پرويى را داشتند.

در دانشگاه جان هاپكينز خوانيتا را با پيشرفته‏ترين دستگاهها بررسى كردند، و اين دخترجوان بعد از آن همه آزمايش و تحقيق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تكنيسين‏هاسرانجام به آركيپا و تابوت كامپيوترى خود برگشت. اين آزمايشها بازسازى كم و بيش كل‏سرگذشت او را با دقتى شايسته‏ى داستانهاى علمى امكان‏پذير كرد.

اين دختر براى آپو - كلمه‏ى اينكايى به معناى خدا - آمپاتو در قلّه اين كوه قربانى شد تا

خشم اين خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زيستگاههاى اين منطقه تضمين كند.درست شش ساعت قبل از مرگ كاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد اين خوراك راگروهى از زيست‏شناسان تعيين كرده‏اند. نه گلويش را بريده‏اند و نه خفه‏اش كرده‏اند. مرگ او درنتيجه‏ى ضربه‏اى دقيق به شقيقه‏ى راستش بوده است. ضربه چنان دقيق و ماهرانه بوده كه دخترك‏لابد اصلاً دردى احساس نكرده، اين را دكتر خوسه آنتونيو شاوز به من مى‏گويد و او همكارراينهارد در سفرهاى تازه‏اش به همين منطقه بوده و گور دو كودك ديگر را پيدا كرده‏اند كه آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى كوهستان آند را فرو بنشانند.

احتمالاً خوانيتا را وقتى براى قربانى شدن برگزيده شد، با جلال شكوه تمام در سراسرمنطقه‏ى آند گرداندند و شايد به كوسكو هم بردند و به امپراتور اينكا معرفى‏اش كردند - پيش ازآن كه پيشاپيش جماعت سرود خوان و ياماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ها و صدهانيايشگر به دره‏ى كولا برسد و از دامنه‏ى پرشيب آمپاتو تا لبه‏ى آتشفشان بالا برود پا بر سكوى‏قربانگاه بگذارد. آيا خوانيتا در دم واپسين گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را كه‏بر سيماى ظريفش نقش بسته و نخوت و غرورى را كه ديداركنندگان بى‏شمار در وجناتش‏مى‏بينند شاهد بگيريم پاسخ منفى است. حتى شايد بتوان گفت كه او بى‏هيچ مقاومت تن به‏سرنوشت خود سپرده و شايد هم شادمانه در آن مراسم كوتاه خشونت بار كه به الاهه‏اى بدلش‏مى‏كرد و يكراست به دنياى خدايان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاك سپردندش، سرش‏زير رنگين كمانى از پرهاى بافته در هم پوشيده است و پيكرش پيچيده در سه لايه پارچه لطيف‏از پشم آلپاكا، پاهايش در صندل‏هايى از چرم نازك.

گل سينه‏هاى سيمين، ظرفهاى كنده‏كارى شده بشقابى ذرت، يك ياماى فلزى كوچك،كاسه‏اى چيچا (مشروبى الكلى كه از تخمير ذرت به دست مى‏آيد) و برخى اشياى خانگى يااشياى مقدس - كه همه سالم مانده - در اين خواب چند قرنى در دهانه‏ى آتشفشان او راهمراهى مى‏كرد، تا آنگاه كه گرماى تصادفى قله يخ گرفته‏ى آمپاتا ديواره‏هايى را كه نگاهبان‏خواب عميق او بودند ذوب كرد و عملاً او را در آغوش راينهارد و ساراته افكند.

و اكنون او اينجاست، در خانه‏اى كوچك مال طبقه متوسط در شهر ساكتى كه زادگاه من‏است، در اينجا زندگى تازه‏اى را آغاز كرده كه شايد پانصد سال ديگر به درازا بكشد. او در تابوت‏كامپيوترى‏اش كه با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شكوه مراسم واعتقادات اسرارآميز تمدنهاى گم شده و يا بر شيوه‏هاى براستى خشنى كه حماقت آدمى براى‏دور راندن ترس برمى‏گزيد و هنوز هم برمى‏گزيند.

 

                                                                                                 به نقل ازبخارا شماره  ۳۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت   توسط انجمن داستان دهلران  |